«سكوت آه»
طـنین نغـمه بلـبل سـكوت آه شـكـست
نـوای سنـگ غم، آئیـنه نگاه شكست
به سـایه سار محبت نشـست پرتو عشق
به تیـر غـم دل عشاق بی پناه شكست
هـــلال ابــروی غــمـاز یـار را نــازم
به یك اشاره نمازم به قبله گاه شكست
شــكـوه نــالــه دیـوانـه خـرابــاتـی
هزار صـولت سلطان به نیم آه شكست
به هوش باش دلی نشكنی به عمد، كه دهر
بسوخت آنكه دلی را به اشتباه شكست
امـیـر قـافـلـه را دل بـه یاد شـاه فـتی
به كعـبه پانـنهاده به نیـم راه شكست
ز پور ملجم ناكس دو پـاره شد خورشـید
چنانچه ختم رسل بر سپهر ماه شكست
نـبـود چـاره ز نـامـردمان سـفلـه اگــر
صدای نالـه حیـدر سكوت چاه شكست
شكسته گرچه نوشتیم این غزل «صاحب»
مبـاد كلـك تو یـابـد مـیان راه شكـست

«مشكل است»
عشق را هموار كردن مشكل است
كوه غم را باركردن مشكل است
زندگی با غیر، زهری جانگزاست
دوستی با مار كردن مشكل است
بر خلاف حق سخن گفتن، چرا؟
حرف حق انكار كردن مشكل است
میتوان با یار آسان كرد بحث
بحث با اغیار كردن مشكل است
میتوان گفتن به محرم، راز دل
با همه اظهار كردن مشكل است
«صاحب» خود را بمدح این و آن
در سخن وادار كردن ، مشكل است

«پشیمانی»
زلفت رها مكن كه پریشانی آورد
آشوب و فتنه بی سر و سامانی آورد
هر كس كه دل به سر زلف تو سپرد
مشكل كه باز رو به مسلمانی آورد
ازباده توبه كردی و دیدی سزای خویش
كاری مكن كه باز پشیمانی آورد
شرمندگان كوی غمت را بنفشه وار
چون نرگس تو سر بگریبانی آورد
در كوره راه عشق كه پایان پذیر نیست
ما را جد ا ز روی تو حیرانی آورد
«صاحب» اگر شهید شدی نیست جای غم
كاین فتنه خیز حادثه، قربانی آورد

«عیسوی دم»
هر كه را در عشق باشد سهمی از غم بیشتر
گردد اندر خلوت معشوق، محرم بیشتر
وا نكه را برهان دعوی ها مسلم تر بود
هست در احراز حق خود، مسلم بيشتر
هر كسی در معرض امواج طعن خلق بود
میخورد سیلی از آن مردم دمادم بیشتر
نیست گلبن را ز بی شرمی اگر هر بامداد
میفشارد خویش در آغوش شبنم بیشتر
در سخن نا باورانت جمله پندارند سحر
هر چه در اعجاز باشی عیسوی دم بیشتر
آنكه جز شادی ندارد آرزوی دیگری
میرود پایش فرو در ورطه ی غم بیشتر
بار كج هرگز سلامت كی به منزل میرسد؟
گر ببندی هر قدر این بار محكم بیشتر
خانه ی خالی زمهر و عشق ویران محفلی است
گیرم آن را پر كنی دینار و درهم بیشتر
گر نتابد آفتاب عشق بر جان و دلت
روزگارت میشود تاریك و درهم بیشتر
بار در حد توان بردار «صاحب» هوشدار
تا نگردد شانه هایت زیر آن خم بیشتر

«خانه امید»
عمری است كه خود را زخود آگاه نكردیم
دل را خبر از فیض سحرگاه نكردیم
با آنكه دلیل ره ما شمع سخن بود
جز همرهی مردم گمراه نكردیم
تا آنكه به یك آه مكدر نشود دل
با سوز دو صد ناله یكی آه نكردیم
بر زلف تو بستیم چو امید درازی
این رشته الفت ز تو كوتاه نكردیم
بی راهه برفتیم خود از فرط تغافل
ما فرق ره بادیه از چاه نكردیم
گفتیم كه نزدیك بود خانه امید
پروا كه خطرهاست در این راه نكردیم
چون پرتو خورشید رخش بر سر ما بود
«صاحب» نظری جز كه بر آن ماه نكردیم

«آسمان بخت»
تـا در هـوای عـشق تـو از پـا فتاده ایم
صـدگـونه داغ بـردل خونـین نـهاده ایم
از سوختن هراس نداریم و همـچو شـمع
غـرقـیم در سرشک و به پـا ایستاده ایم
گفتی كه دسـتگیری از افتادگــان رواسـت
بـرگیـر دسـت مـا كـه زپـا اوفتـاده ایم
ما مست آن دو نرگس مستیم و شیخ شهر
پـندارد اینكه مسـت می و جام بـاده ایم
بر مـا نتـافت كـوكـبی از آسـمان بخـت
كـز مـادر زمـانـه سـیه بـخت زاده ایم
زاهـد اگـر كـه داغ نهاده سـت بر جبین
مـا داغ عشق روی تو بر دل نهاده ایـم
«صاحب» رهین آن غزل خواجه ام كه گفت
«مـا آن شـقـایقیـم كـه بـا داغ زادهـایـم»

«فریاد»
زدسـت این جهـان فریاد، فریاد
كه كارش نیست غیراز جور و بیداد
كنـد با دوستـان آنگونه تمهیـد
كـه هـرگـز دیده ی دشـمن مبینـاد
چه شـیرین آرزوهـائیكـه نـاگاه
بـدست جـور او رفته است برباد
در این ورطه بمانـد پـای درگل
در این گلشن اگر سـروریست آزاد
مشو یك لحظه ایمن از هجومش
كـه كس در راه طوفان، شمع ننهـاد
چنان طـومار تـو در هم بپیچد
كـه نگذارد به خود هرگز دلی شاد
وفـا و عهد و یـاری هـیچ «صـاحب»
مـجو از ایـن جـهان سـست بـنیاد

«ایام صیام»
از دولت مستی اگـرت باده به جـام است
یك قطـره به زاهد نچشانی كه حرام است
آلـوده مكـن نام كـه در مذهب رنـدان
بـهتر بـود آن ننـگ كـه آلـوده ی نـام است
اینگونه كـه افشانده ای آن زلف پـریشان
پیداست كـه از دست تو صبح همه شام است
افتـاده بـه سر تـا كـه مـرا حسرت خالت
هـر جـا كـه نـهم پای همـه دانه و دام است
پیوسته حریفـان همه سر مست مدامنـد
در میكـده ها تـا مـی عشق تو بـه جـام است
مگـذر ز سر خاك مـن ای زاهد بی ذوق
كـان بوی مـی دوش هنـوزم بـه مشام است
سرمست از آن شعر «حبیبم» كه بصد لطف
پیوستـه مــرا در نظـر این، نغـز كـلام است
گـر اهل كتـاب است از او بـاز بپـرسید
«كـان آیه كـه تحریم شراب است كـدام است»
«صاحب» نتوانـد كـه ز مـی چشـم بپوشد
بـا اینكـه شب روزه و ایام صیـام است

«نغمه تار»
خوش بود با تو عیش در گـلزار
بــا نـوای سرود و نـغـمـه ی تـار
پـرتـو شـمـع و رقـص پــروانــه
باده ی ناب و شهـد بوس و كنـار
مـشـو آزرده از گـزنـد رقـیـب
نیسـت در بوستان گـلی بـی خـار
مـتـوقع مـبـاش از ایـن و از آن
كـه تو را نیست هیچكس غمخوار
كست از موج كی بـگیرد دست
مـگـر افـتی خـود از میـان به کنار
بـاش تـا رنـگ سـاز افسونگر
نـفریبد تـو را بـه نـقـش و نـگـار
در ایـن خـانه را مـزن «صاحب»
لــیـس فــدالـدار، غـیـره و دیـار

«آب و آتش»
به روی تو هر دم نظر می كنم
چو زلفت دل آشفته تر می كنم
چو شمعی كه بر آب و آتش زده ا ست
به عشق تو شب را سحر می كنم
هنوزم به خاطر سخن های توست
چو یادی ا ز آن رهگذر می كنم
مكن روی بی پرده ورنه، بُتا
ز حسنت جهان را خبر می كنم
به یاد تو در گلشن آرزو
چو مرغ سحر ناله سر می كنم
نثار قدمها یت ا ز سیل ا شك
ترا خاك ره پر گهر می كنم
تو پا بر سر «صاحب» خود گذار
كه خاك رهت زیب سر می كنم

«گفتم ، گفت»
گفتم این دل ز چه از زلف تو آشفته تر است؟
گفت از گردش چشم من و دور قمر است
گفتم این عشق توانسوز ندارد پایان؟
گفت وابسته به اشك تو و آه سحر است
گفتمش وصل تو حاصل شود از طی طریق؟
گفت این ره پر از بیم و سراسر خطر است
گفتمش كس خبری یافته از سر وجود؟
گفت آنكو زخود و هستی خود بی خبر است
گفتم از عقل به تدبیر بر آید كاری؟
گفت این بسته به فرمان قضا و قدر است
گفتمش گرد غم از چهره بشویم با اشك؟
گفت آری ولی آلوده به خون جگر است
گفتم از چیست كه «صاحب» نشود كامروا
گفت خاموش كه این كار بدست دگر است

«مكتب عشق»
تا كند طُره تو طراری
بكند چشم تو مردم داری
كبك رفتار ترا دید از دور
گشت معروف به خوش رفتاری
نگهت با من و دل با دگری
این چه رسمی است كه با ما داری
من كجا! عقل كجا! صبر كجا!
به كه دیوانه مرا پنداری
بدگناهی است كه در مكتب عشق
گر مرا عاشق خود نشماری
هیچ جز تلخی ز ایام نبرد
سخنم با همه شكر باری
كاش با «صاحب» آشفته خیال
یك نفس را ه جفا نسپاری

«من ماندم»
جدا از چشم مست او خماری ماند و من ماندم
از آن آشفته گیسو بیقراری ماند و من ماندم
بخاك مقدمش میخواستم تا جان برافشانم
نشد حاصل مرادی، شرمساری ماند و من ماندم
به مستی خواستم تا وارهانم جان از این هستی
ولی دور از لبانش میگساری ماند و من ماندم
به امید وفای وعده هایش سالها ماندم
از این خوش باوری چشم انتظاری ماند و من ماندم
نخفتم تا سحر شاید ببینم صبح وصلش را
چو چشم اختران شب زنده داری ماند و من ماندم
غمش بر جان خریدم تا از آن حاصل شود شادی
نشد شادی نصیب و غمگساری ماند و من ماندم
مرا «صاحب» ز چشمش بود امید پرستاری
ولی افسوس زآن بیمارداری ماند و من ماندم

«وطنخواهی»
بی تمیزا ن را كجا نقد سخن میخواستیم
از كویر خشك كی دُر عدن میخواستیم
بعد عمری باختن جان در سرشیرین چه سود!
ما از اول این هنر از كوهكن میخواستیم
اعتصام حبل دین گفتند: این آخر رواست
ما نجات خلق را از این رسن میخواستیم
تا شود شیرین بكام ما شراب زندگی
ساغر عشرت ز مینای سخن میخواستیم
حلقه زلف تو شد دام من از بخت سیاه
آرزوی خود از این چین و شكن میخواستیم
در طریق كعبه ی مقصود بی روی و ریا
خویشتن را خسته جان، آزرده تن میخواستیم
شرط عقل این بود «صاحب» آنچه را در این جهان
خواستیم از غیر، كاش از خویشتن میخواستیم

«هنر پروری»
آنجا كه چشم مست توام ساغری كند
ساقی كجا به میكده ام یاوری كند
خورشید چرخ از چه سبب با جمال تو
در بزم رخ نماید و نام آوری كند
هرجا كه پرده زآن رخ زیبا برافكنی
مانی به حیرت است كه صورتگری كند
وقتی که می چمد به چمن سرو قامتت
دیگر چه جای جلوه كه كبك دری كند
دیگر مجال عرض هنر نیست خلق را
گر خاتم تو دعوی انگشتری كند
در محفلی كه ساز تو بر پا كند نوا
كی زهره را مجال كه خنیا گری كند
در عهد ما كه هست متاع هنر كساد
«صاحب» كجاست تا كه هنرپروری كند
